قالب وبلاگ
 

بسم رب الحسین (علیه السلام)

 

تا خیـــــــمه‌ي تقـــــــرّب تو پر کشیده ایم           تو نور محض و مــــا ز تبـــار سپیده ایم

آقــــا اگر «مَصـــــارِعُ عُشّاق» کربلاست           در عــــــاشقی به منزل آخــــر رسیده ایم

 

با عطر سیب پیـــــرهنت مست می شویم

شـــــــیدائی قبیله‌ي عـــشــق و عقیده ایم

 

دل بــــر شـــــکوه جنت الاعلی نبسته ایم            وقتــــــی بهشت را به نگاه تو دیــــده ایم

در بذل جـــــان به راه تو مشتاق تر ز هم           عشق تو را به قیمت جـــان ها خریده ایم

 

لب تشنه ایم و در صف پیــــکار می‌رویم

وقتی که چشمه چشمه حقیقت چشیده ایم

 

باز هم از فرسنگ ها راه ، عطر حرم به مشامِ جانمان رسید و دلمان را هوایی کرد

...

برادرگرامی جناب حقیقت شیعه ؛

رفتی که دوباره نفس تازه کنی و برگردی زندگی روزمره ی خود را آغاز کنی ...

ولی گمان نکنم که بتوانی ...

باز دلتنگی به زودی به سراغت می آید ...

چگونه توانستی برگردی ؟؟

به تماشا نشستی که چگونه اشک های بی دلیلت را ارزش بخشید و راهی ِ دیارش شدی ...

روزگار میگذرد ...

وانچه برایت به یادگار میماند لحظات عشق بازی با حضرت ارباب است.....

سرمیچرخاندی بین الحرمین را ونوکری را باتمام وجودت حس می کردی و برخودت می بالیدی....

نوای اذان که بلند میشد درحرم امیر مومنان (علیه السلام) تمام وجودت شهادت میداد به ولایتش ...

وبا خودت می پنداشتی آن که علی را ندارد از دار دنیا چه دارد ....... ؟

با خودت زمزمه میکردی انجا هم سلطنت میکند حضرت ارباب رضا ...

کاظمین را میگویم ...

دلت گره میخورد با پنجره های ضریح پدر و پسر سلطان ...

اصلا میماندی پدرها را قسم دهی یا پسرها را ....

انگار همه اشک ها پیوند خورده اند به قصه ی پسرها وپدرها ...

ودلت با زکربلایی میشد ...

زمزمه کردی :

السلام علیک ایهاا العبد الصالح ....

و بازهم کمرت از غم بی دستی عباس شکست  ..............

سخت دل میکنی از همه انچه که همه روزهای زندگیت را انجا گذرانده ای...

 وباز هنوز به وطن نرسیده دلت هوای حرم ارباب دارد ..........

حال که آمدی و دل ِ تو را با خود بُردند ،

چگونه میخواهی از این پس دلت را آرام کنی ؟

چگونه میخواهی دلهایی را تسلی بخشی که با رفتنت شکست؟؟

اصلا میدانی حال ِ دل جامانده ها را ؟

پس خودت با حرفهایت در دلشان مُسکن تزریق کن ...

برایشان از کربلایی بگو که دیدی که ان شاءالله کربلایی میمانی و کربلایی جان میدهی ...

کاش برایمان آنجا خواسته باشی که هرچه از ما گرفتند ، بگیرند .....

                                           جز حب حسین ...

                                                      جز حب حسین ...

                                                                 جز حب حسین ...

[ شنبه 10 اسفند1392 ] [ 16:5 ] [ ] [ ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

سلام ...

حال همۀ ما خوب است ...

خلاصۀ هر چه همین حوالی اسمت ...

تا یادم نرفته است بگویم ؛

خواب دیده ام خانه ای خریده ای،

بی پرده ، بی پنجره ، بی در ، بی دیوار،

می دانم همیشه حیاط آنجا

پر از هوای تازۀ باز نیامدن است ...

اما

تو لا اقل گاهی ،

هر از گاهی ،

ببین این طرفها کسی بی قرارت هست ؟

یا نه ...!

دیگر از اینهمه سلام ضبط شده بر آداب

رفت و آمد مردمان خسته ام ،

پس کی می آیی ؟!

به رؤیای آمدنت در این خانه قناعت کنیم ؟

همه می گویند «کی می آیی» ؟

فلانی و فلانی ...

اوفففف از این روزهای کُند طولانی ...

پس کاش کسی می آمد ...

لا اقل خبری می آورد ...

روز ،

احتمالاً اتفاقی تازه در ادامۀ شب است،

اگر با تمام وجود بخواهی که روز شود ،

روز می شود حتماً !

اصلاً ولش کن برویم سر مطلبی ساده ...

می بینی چه بیقراریم بخدا ؟

تو بگو چه وقت خوشیم ؟

من که درد می کشم

از دست فراق ..

و قلیلی کلمات همینطوری ...

بی قرارم ،بی قرارم ،

می خواهم بمانم،

می خواهم بروم ،

رو به همین عصرهای عجیب ...

آدینۀ عدالت همه جا پر است ...

پر است از سؤال و سکوت،

گلایه ، گمان، نان

پچ پچ این و آن،

کوچه ها ،مغازه ها ، مردمان،

چادری نمازی نخ نما بر بند درخت ...

ایوانی آن بالا ...

برجی این سوتر ...

راه بلد قصۀ ما می گفت:

دقت کنید صدای کَندن گور می آید ...!

راستی این همه چرت وپرت عجیبِ قشنگ

با ما

چه نسبتی چه ربطی ، چه حرفی دارند؟!

نه

اصلاً باشد برای بعد ...

تو که همه جا هستی،

توی بازار

توی صف نانوایی،

توی مزرعه های گندم فلان روستا،

قبول نیست آقا ...

دیدی گُمت کردم...!

دیدی آب آمد و از سر دریا گذشت و تو نیامدی ؟

میان ما مگر چند رود گل آلود پر گریه

می گذرد ؟

که از این دامنه تا آن دامنه که تویی

هیچ پلی از اتصال دل نیست ... ؟!

بعضی ها رشوه می خواهند،

رفتگران عیدی،

رهگذران سکوت،

دریغا عشق ...

اتفاق خوب و قشنگی در راه است ،

بگو بشود!

به گامهای کَسان می برم گمان که تویی ،

دلم ز سینه برون شد ز پس تپید ، بیا ...!!

من ...

همین من ساده ...

تو که می دانی ،

باور کن برای یک بار برخاستن

هزار هزار بار فرو افتادم ...!

با این همه عمری اگر باقی بود

طوری از کنار زندگی می گذرم که

نه دیگر تنی برایم سالم بماند

و نه این دل نا ماندگار بی درمان ...!

برهنه به بستر بی کسی مرده ام ،

تو از یادم نمی روی ..

خاموش به رسم رساترین شیون آدمی ،

تو از یادم نمی روی ..

گریبانی برای دریدن این بغض بیقرار ،

تو از یادم نمی روی ..

خوب کرده ای که از یادم نمی روی ...

گریه در گریه ،

خنده به شوق ،

گوش کن ،

گوش کن ،

ای تو همین حوالی

در جمع منو این بغض بیقرار

جای تو خالی ...

حالا می دانم

سلام مرا به اهل هوای همیشۀ عصمت

خواهی رساند ....

از نو برایت می نویسم ...

حال همۀ ما خوب است ،

اما تو باور مکن ...!

دیدار ما

به همان ساعت نامعلوم دلنشین ...

خداحافظ ؛